تبلیغات
e" type="application/rss+xml" title="♫` ``☂ ♥ بوی بارون ♥ ☂` ``♫" href="/post/rss/" /> ♫` ``☂ ♥ بوی بارون ♥ ☂` ``♫ - داستان کوتاه

♫` ``☂ ♥ بوی بارون ♥ ☂` ``♫

داستان کوتاه

پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت: مگه این شام چه عیبی دارد که لب نمی زنی؟ پسر در حالی که به نون و پنیر و مقداری سبزی چشم دوخته بود از پای سفره به گوشه ای خزید و سر بر بالین نهاد.صبح وقتی غذای پسر در بقچه پدر جای می گرفت.پسرک دانست امروز پدر صبحانه دارد و چشمانش از شادی تر شد.


[ دوشنبه 14 بهمن 1392 ] [ 11:21 ب.ظ ] [ moniy ] [ نظرات() ]